غزل شمارهٔ ۷۰۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ببخشا، ای من مسکین به دل در دامت افتاده
دلم را قرعهٔ عشق و هوس بر نامت افتاده
ز هر سو فتنهای برخاست در ایام حسنت، من
کجا ایمن توانم بود در ایامت افتاده؟
نمیافتد ترا در سر کزین جانب نهی گامی
مگر بینی سر ما را به زیر گامت افتاده
برآید شاخ مرجانی بروصد جا از آن قطره
که باشد وقت می خوردن ز لعل جامت افتاده
ترا چشمی چو بادامست و روز و شب من مسکین
چو شکر در گداز عشق از آن بادامت افتاده
مرا آرام دل بردند، چشمان تو، کی بینم
گذاری بر من مهجور بیآرامت افتاده؟
ترا عاشق فراوانست و بیدل در جهان، لیکن
سبوی ما شد از دیوار و تشت از بامت افتاده
قبا در بند تست، اما ندارد در کمر چیزی
هزاران پیرهن رشکست بر اندامت افتاده
ترا از مستی و عشق من آگاهی بود وقتی
که باشد دردی دردی چنین در کامت افتاده
به من گفتی که: هر روزت ببخشم زین دهن بوسی
کنون میبینمت زان وعده خیلی وامت افتاده
به دشنام اوحدی را یاد کردی، کی روا باشد؟
دعایی گفته آن مسکین و در دشنامت افتاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و درد ناشی از آن میپردازد و از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او از حال خراب خود به خاطر عشق و هوس میگوید و مینویسد که چگونه دلبستگی به معشوقش او را به ورطهی فتنه و آزار کشانده است. شاعر از زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر قلب و جان خود سخن میگوید و اشاره میکند که عشقش به قدری عمیق است که حتی ناپایداری او نیز او را تحتتأثیر قرار میدهد. او همچنین به بیتوجهی و دوری معشوق اشاره میکند و از وعدههایی که معشوق به او داده بود، یاد میکند. در نهایت، شاعر از بیکسی و تنها بودن خود در غم عشق سخن میگوید و یادآور میشود که عشق و دشواری آن، همواره با او خواهد بود.