غزل شمارهٔ ۷۱۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
روزی ببینی زلف او در دست من پیچان شده
لطفش تنم را داده دل، لعلش دلم را جان شده
اقبال در کار آمده، دولت خریدار آمده
با ما به بازار آمده، آن دلبر پنهان شده
ما بر بساط ششتری، با طوق و با انگشتری
گر دیده ما را مشتری، آن زهرهٔ کیوان شده
آن ماه در مهد آمده، کام مرا شهد آمده
من باز در عهد آمده، او از سر پیمان شده
افگنده خلقی مرد و زن، اندر زبانها چون سخن
نام گدایی همچو من، همسایهٔ سلطان شده
یار ارچه تیمار آورد، یا رنج بسیار آورد
روزیش در کار آورد، عزم عزیمت خوان شده
گر عاشقی رنجی ببر، بار گران سنجی ببر
ای اوحدی، گنجی ببر، زین خانهٔ ویران شده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از محتوای عاشقانه و آرزویی برخوردار است. شاعر به وصف زیبایی یک معشوق میپردازد که زلفش در دستان او پیچیده شده و محبتش جان او را گرفته است. او از آمدن خوشبختی و فرصتها سخن میگوید و اشاره میکند که دلبر پنهانش در بازار محبت حاضر شده است. شاعر به وضعیت عاشقانه و درد و رنجهایی که برای عشق تحمل کرده، اشاره میکند و از زیباییهای عشق و زشتیهای دنیای خارج میگوید. در نهایت، شاعر تأکید میکند که با وجود سختیها، عشق و تعلق خاطر به معشوق ارزشمند است و باید از زیباییهای عشق بهرهبرداری کرد.