غزل شمارهٔ ۷۱۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمده
روی چو صبحش در آن زلف چو شام آمده
بر همه ارباب عشق حاکم و والی شده
در همه اسباب حسن چست و تمام آمده
یاور ما نیست چرخ، همدم ما نیست بخت
ور نه چرا بگذرد صید به دام آمده؟
گویی: از آشوب او هیچ توانیم دید
ما به سلامت شده، او به سلام آمده؟
سینه ز خونریز او سخت حذر میکند
زانکه جوانست و مست، در پی نام آمده
گر چه ز هجران او درد سری کم نبود
کام دل خود ندید جان به کام آمده
مهرهٔ ششدر شدست، آه! که در دست خود
نقش موافق نداد نرد مدام آمده
با همه تندی و جوش در عجبم من که چون
سخت لگامی نکرد توسن رام آمده؟
بید، که بالا گرفت منصب او در چمن
گو که: تماشا کند سرو به بام آمده
با همه تلخی که کرد، در صفت و شان او
از نفس اوحدی شهد کلام آمده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف محبوبی میپردازد که دوباره بر بام آمده و توجه همگان را جلب کرده است. او به زیبایی و جاذبههای این محبوب اشاره میکند و میگوید که این محبوب بر دلها تسلط یافته و در همه جنبههای عشق و زیبایی کارشناسی دارد. شاعر از بیوفایی زمانه و سرنوشت شکایت میکند که نتوانسته از عشقش محافظت کند. او همچنین از درد فراق و حسرتهای خود سخن میگوید و به زیباییهای محبوب اشاره میکند که با وجود تلخیهای زندگی، همچنان شور و شوق را به ارمغان آورده است. در کل، این شعر ترکیبی از زیبایی، عشق، درد و رنج است.