نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۴۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

با دگری بر غم من عقد وصال بسته‌ای

ورنه به روی من چرا در همه سال بسته‌ای؟

گرهوس شکار دل نیست ترا؟ ز بهر چه

زلف چو دام خویش را دانهٔ خال بسته‌ای؟

آهوی چشم خویش را ز ابروی عنبرین سلب

قوس سیه کشیده‌ای، طوق هلال بسته‌ای

از دهن تو بوسه‌ای داشتم آرزو، ولی

چون طلبم؟ که بر لبم جای سؤال بسته‌ای

مرغ دل مرا، دگر، تا نکند هوای کس

در قفس هوای خود کرده و بال بسته‌ای

در هوس خیال تو خفتنم آرزو کند

گر چه تو خواب چشم من خود به خیال بسته‌ای

از پی آنکه اوحدی دست بدارد از رخت

پردهٔ ناز و سرکشی پیش جمال بسته‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس غم و فراق خود اشاره می‌کند و از معشوق خود می‌خواهد که چرا در سالی که به او نزدیک نبوده، به دیگری وصل شده است. او از زیبایی‌های معشوق صحبت می‌کند و می‌گوید که زلف‌های او همچون دام‌هاست که دلش را گرفته‌اند. شاعر به تمایل خود برای بوسه‌ای از معشوق و همچنین به قفس احساساتش اشاره می‌کند که مانع از عشق ورزیدن به دیگری شده است. در انتها، شاعر به ناتوانی خود در فراموشی معشوق و همچنین به جدایی دردناک اشاره می‌کند.