غزل شمارهٔ ۷۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
بی تو نکردیم به جایی نشست
با تو نشستیم به هر جا که هست
صورت خوب از چه به گیتی بسیست
چشم مرا مثل تو صورت نبست
لاف نخستین «بلی» میزنم
روز نخستین که تو گویی:«الست»
زلف سیه را به ازان میشکن
ورنه بسی دل که بخواهد شکست
موی برست از کف امید ما
وز کف موی تو نخواهیم رست
هر که کند گوش به گفتار تو
بس که به گفتار بخواهد نشست
ای که ز من صبر طلب میکنی
خود چو منی را چه بر آید ز دست؟
پند، که بیبادهٔ صافی دهی
کی شنود عاشق دردی پرست؟
اوحدی از عشق تو دیوانه شد
گر دگری میشود از عشق مست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و عاشقانه یک فرد میپردازد. شاعر میگوید که بدون معشوق به جایی نمیرسد و هر جایی که با او باشد، برایش مهم است. او زیبایی معشوق را در مقایسه با دیگران بینظیر میداند و میگوید که به رغم درد و شکستهای عاشقانه، حاضر به عشق ورزی است. شاعر همچنین به نوعی از وابستگی و حرمت به معشوق اشاره دارد و میگوید که دیگران که به سخنان او گوش میدهند، به خوبی میدانند که برای عشق خود سختیها را نیز تحمل میکنند. در نهایت، او از دیوانگی و شیدایی خود در عشق میگوید و به طور کلی تأثیر عشق بر زندگیاش را بیان میکند.