نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۶۷ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن

بس ازین عمر سرسری که به تقلید زیستی

نظری کن به خویش تا ز کجایی و کیستی!

همه شب گفتگوی تو ده و باغ است و مال و زر

تو نگویی به خویشتن که: گرفتار چیستی؟

تو بگویی خدای را نشناسم به جز یکی؟

ز یکی لاف چون زنی؟ چو غلام دویستی!

برسیدند همرهان تو هر یک به منزلی

پی ایشان کجا روی؟ تو که در خفت و خیستی

تو اگر بیست مرده‌ای بتوان و دل و جگر

چو اجل حمله آورد، نگذارد بایستی

چو پی او روی بنه ز سر این خواجگی که تو

نرسی پیش او مگر به فقیری و نیستی

در توحیدش اوحدی به قفای وجود زد

تو به توحید چون رسی؟ که نه چون اوحدیستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن درباره تأمل در زندگی و شناخت خویشتن است. شاعر به فرد تاکید می‌کند که به جای زندگی سطحی و تقلیدی، باید به عمق وجود خود و جایگاه واقعی‌اش توجه کند. او از انسان می‌خواهد که به جای دغدغه‌های مادی مانند مال و ثروت، به درک معنای واقعی زندگی بپردازد و خودش را از بندهای دنیوی رها کند. همچنین، او به افرادی که در مسیر زندگی به خانه و منزلت‌های دنیوی خود مشغولند اشاره می‌کند و یادآوری می‌کند که در مواجهه با مرگ، هیچ‌چیز از مال و مکنت به کمک نخواهد آمد. در نهایت، شاعر بر اهمیت شناخت خدا و توحید تأکید می‌کند و می‌گوید که واقعی‌ترین راه رسیدن به خدا، گریز از خودپرستی و فخر به چیزهای دنیوی است.