غزل شمارهٔ ۷۶۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی
رفتی و مرا در غم خود زار بهشتی
با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟
با روی تو من صبر نمایم به چه پشتی؟
بر خاک سر کوی تو یک روز بگریم
زان گونه که بیرون نتوان رفت به کشتی
دانم که: حسابی نبود روز قیامت
او را که بدین حال تو امروز بکشتی
پیش که توان برد خود این غصه؟ که پیشت
صد قصه نبشتم که جوابی ننبشتی
از خوی تو بس گل که به خونابه سرشتم
تا خود تو بدین خوی و نهاد از چه سرشتی؟
در خاطر خود جز تو خیالی نگذارد
آنرا که تو یکروز به خاطر بگذشتی
ای دل، که همی جویی ازین دام رهایی
آن روز که گفتیم چرا باز نگشتی؟
چون اوحدی از قامت او درد همی چین
کین میوهٔ آن شاخ بلندست که کشتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به عشق و دلتنگی خود برای معشوقهاش اشاره میکند. او از غم جدایی و درد ناشی از آن سخن میگوید و به نوعی از احساسات عمیق و شکنجهگر خود مینویسد. شاعر با حسرتی عمیق به یاد روزهای گذشته و ویرانی قلبش میافتد و میپرسد که چگونه باید با این درد کنار بیاید. او همچنین به چالشهای مواجهاش و بیپاسخی معشوقهاش در برابر غصههایش اشاره میکند و در نهایت به سرنوشت خود و غمانگیزی عشق اشاره دارد. در واقع، این اشعار نشاندهندهای جدایی و ناامیدی شاعر در عشقش است.