غزل شمارهٔ ۷۷۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
سوگند من شکستی، عهدم به باد دادی
با این ستیزه رویی روز و شبم به یادی
گفتی: چو کارت افتد من دستگیر باشم
خود با حکایت من دیگر نیوفتادی
چستی نمودم، ای جان، در کار عشق اول
سودی نداشت با تو چستی و اوستادی
چون دیده و دل من گشتند فتنهٔ تو
آب اندران فگندی آتش از آن نهادی
هم سرو لالهرویی، هم ماه مشک مویی
هم ترک تند خویی، هم شاه حورزادی
روی تو شمع گیتی چون مهر نیم روزان
بوی تو راحت جان چون باد بامدادی
شادی کنی چو بینی ما را بغم نشسته
ای اوحدی غلامت،خوش میروی بشادی!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عواطف و دردهای خود در عشق سخن میگوید. او به شکستن قول و عهد معشوق اشاره میکند و میگوید که با وجود وعدههایی که داده شده، معشوق در سختیها یاریگر او نبوده است. شاعر از ویژگیهای زیبایی معشوق تعریف میکند، از جمله چهرهاش که همچون خورشید درخشان است و بوی خوشی که همچون نسیم صبح به او آرامش میبخشد. در نهایت، شاعر از شخصی به نام "اوحدی" صحبت میکند که امیدوار است در سختیها زندگی، شادی خود را حفظ کند. این شعر در واقع بیانگر تضاد بین عشق، وفاداری و درد جدایی است.