نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۷۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جان را ستیزهٔ تو ندارد نهایتی

خوبان جفا کنند ولی تا به غایتی

سنگین دلی، و گرنه چنین درد سینه سوز

در سینهٔ تو نیز بکردی سرایتی

دارم شکایت از تو، ولی منع میکند

حسن وفا که: باز نمایم شکایتی

روی زمین چو قصهٔ فرهاد کوهکن

پر شد حکایت من و شیرین حکایتی!

خود چیست کشتن چو منی؟ کاهلی ز تست

تا هر زمان مرا بنسوزی ولایتی

از گفت و گوی دشمن بسیار باک نیست

گر باشدم ز لطف تو اندک حمایتی

زان زلف کافرانه مرنج، اوحدی، دگر

کز کافری بدیع نباشد جنایتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و دردناک شاعر است. شاعر به ستیزه‌جویی عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که این عشق هیچ زمانی پایان نمی‌گیرد، حتی اگر خویشتن را از جفاهای محبوب نیز مملو کند. او از سنگینی دل و سوز دلش صحبت می‌کند و شکایتش را مختصراً بیان می‌کند، اما حسن وفا مانع از این کار می‌شود. شاعر عشق خود را با داستان مشهور فرهاد و شیرین مقایسه می‌کند و به این نکته اشاره دارد که هیچ گاه نمی‌تواند از درد خود رها شود. او به این موضوع اشاره دارد که اگر عشق و محبت وجود داشته باشد، نگران دشمنی‌ها نیست و در نهایت، زیبایی و سرنوشت این عشق را نمی‌توان نادیده گرفت.