نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۹۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هر به عمری نزد خود روزی به مهمانم بری

پرده پیش رخ ببندی، پس در ایوانم بری

خود نخواهی هیچ وقتم ور بخوانی ساعتی

خون چشم من بریزی، تا که بر خوانم بری

دست بیرون آوری از پرده، چون گویی سخن

تا بیندازی ز پای آنگه به دستانم بری

نام من بدنام گویی، تا میان مرد و زن

راز من پیدا کنی، وانگاه پنهانم بری

گر ندانم راه بام، از آفتاب روی خود

در فرستی پرتو و چون ذره در بانم بری

ره نمایی هر زمان با کیش و قربانم بده

چون من اندر ده شوم بی‌کیش و قربانم بری

ناخلف شد نام من، بس کز دکان بگریختم

این زمان سودی ندارد گر به دکانم بری

چون امانت‌ها که دادی گم شد اندر دست من

مفلسی بر دست گیرم، تا به زندانم بری

گر به قاضی می‌برند آنرا که مستی می‌کند

من خرابی می‌کنم، تا پیش سلطانم بری

چون به همراهی قبولم کردی، ار سر می‌رود

دستت از دامان ندارم، تا به پایانم بری

اوحدی را گر دهی دم، یا بری دل، حاکمی

من چنین نادان نیم، کینم دهی، آنم بری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نظر می‌رسد حاوی احساسات عمیق و تاملات فلسفی درباره‌ی عشق، نام و هویت باشد. شاعر از یک مهمان یاد می‌کند که در دنیای غم و درد حضور دارد و چگونه این مهمان می‌تواند زندگی او را تحت تأثیر قرار دهد. او به دوری، تنهایی و تلاش برای درک خود اشاره دارد و نشان می‌دهد که در جستجوی عشق و پذیرش است. در نهایت، شاعر احساس عدم توانایی و ناامیدی خود را نسبت به شرایط زندگی و اجتماعی‌اش بیان می‌کند و از عدم فهم دیگران از وضعیت خود گلایه می‌کند. شاعر همچنین از نام بدنام و ناخشنودی که بر او تحمیل شده، سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که زندگی‌اش با چالش‌ها و ناکامی‌ها همراه است.