غزل شمارهٔ ۷۹۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عالمی را به فراق رخ خود میسوزی
تا خود از جمله کرا وصل تو باشد روزی؟
دل سخت تو به جز کینه نورزد با ما
چون به دل کینه کشی، پس به چه مهر اندوزی؟
خار این کوه و بیابان همه سوزن باید
تا تو این پرده که بر ما بدریدی دوزی
نسبت گل بتو میکردم و عقلم میگفت:
پیش خورشید نشاید که چراغ افروزی
وقت آن بود که دل بر خورد از لعل لبت
چرخ پیروزه نمیخواست مرا پیروزی
شب هجران ترا صبح پدیدار نبود
گر خیال رخ خوب تو نکردی روزی
اوحدی، بر رخ این تازه جوانان بیزر
عشق رسوا بود، آنگاه به پیر آموزی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق اشاره دارد. شاعر از سوزش دل ناشی از دوری محبوب سخن میگوید و نسبت به کینهای که از طرف محبوب دریافت کرده، ابراز نارضایتی میکند. او همچنین به زیبایی و نور خورشید اشاره میکند و میگوید که نمیتوان در برابر آن، چراغ روشن کرد. شاعر از خواسته دل خود برای وصال محبوب صحبت میکند و از سختیهای ناشی از عشق و دوری مینالد. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که عشق واقعی از درد و رنج توأم است و چنین احساسی نزد جوانان باید آموخته شود.