نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۱۶ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

این دل پر هوش ما با همه فرزانگی

شد ز غم آن پری فاش به دیوانگی

ما چو خراباتییم گر ننشیند رواست

پیش خراباتیان آن صنم خانگی

ای که به نخجیر ما ساخته‌ای دام زلف

دام چه حاجت؟ که کرد خال رخت دانگی

دل بر شمع رخت راه نمی‌یافت هیچ

چشم توپروانه‌ایش داد به پروانگی

آینهٔ روی تو، تا که بدید آفتاب

جز به مدارا نکرد زلف ترا شانگی

تا تو مرا ساختی با رخ خویش آشنا

با دگرانم فزود وحشت و بیگانگی

اوحدی آن مرد نیست کز تو به کامی رسد

گر چه بکار آوری غایت مردانگی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دل پرحسرت و دیوانگی ناشی از عشق به یک پری سخن می‌گوید. او خود را مانند یک خراباتی توصیف می‌کند که بی‌قرار حضور معشوق است. شاعر می‌گوید که عشق او به زیبایی معشوق باعث شده است که دیگران برای او بیگانه به نظر برسند. او به مدد زلف پری و زیبایی‌اش در دام عشق گرفتار شده و دلش راهی برای رسیدن به او نمی‌یابد. در نهایت، شاعر نتیجه می‌گیرد که دستیابی به معشوق برای مردان بزرگ نیز ممکن نیست و این عشق او را در انزوا قرار داده است.