غزل شمارهٔ ۸۵۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز دست کس نکشیدم جفا و مسکینی
مگر ز دست تو کافر، که دشمن دینی
چو دیدهٔ همه کس دیدن تو میخواهد
کسی چه عیب تو گوید؟ که: خویشتن بینی
اگر پیاده روی، سرو گلشن جانی
وگر سوار شوی، شمع خانهٔ زینی
شب شراب که باشد رخ تو شاهد و شمعی
بجز لب تو نیاید بکار شیرینی
ندانمت که به دست که اوفتادی باز؟
عجب که دست نبوسند کش تو شاهینی!
به درد مند غم او رمن که میگوید؟
مکن حکایت درمان چو درد او چنین
میان به جستن یار، اوحدی،چنان دربند
که تا به دست نیاید ز پای ننشینی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر از جفاهایی که در زندگی تجربه کرده، سخن میگوید و آن را به دست محبوب نسبت میدهد. او به زیبایی محبوب اشاره میکند و تأکید دارد که هیچکس نمیتواند عیب او را بگوید، زیرا او خود را کامل میبیند. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که در جمع و در شبهای شاد، تنها لبهای محبوب اوست که طعم شیرینی به شب میبخشد. در ادامه، شاعر به عمق درد و غم عاشقانهاش اشاره میکند و بیان میکند که نمیتواند به راحتی از دردهای خود بگوید چرا که عاشق است و در جستجوی یاری است که هیچ گاه از یادش نمیرود. در نهایت، او به حالتی اشاره میکند که به دنبال محبوبش حتی حاضر است از پای ننشیند.