غزل شمارهٔ ۸۶۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
تو در شهری و ما محروم از آن روی
زهی شهر! و زهی رسم! و زهی خوی!
به بویت شاد میگردم همانا
نمیدانم که بادت میبرد بوی
به کوی خود دگر بیرون نیایی
اگر بینی که من خاکم در آن کوی
نبودت هرگز این عادت، مگر باز
غلط کردی گذر کردن بدین سوی
ترا هر موی دردستیست و آنگاه
من آشفته از دست تو چون موی
عجب گوی زنخ داری ندانم
که چوگان که خواهد بود این گوی؟
چو خواهم بوسه گویی: اوحدی، زر
به نقد این بشنو و باقی تو میگوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جداافتادگی و دوری از محبوب خود اشاره میکند. او در حالی که در شهری زندگی میکند، از زیباییها و لذتهای آن محروم است و به یاد محبوبش شادمان میشود. شاعر به بوی محبوبش اشاره میکند و میگوید این عطر او را خوشحال میکند. او همچنین به یأس خود از عدم حضور محبوب در کوی خود اشاره میکند و میگوید اگر محبوبش او را ببیند، هرگز از آنجا دور نخواهد شد. در پایان، شاعر با لحنی عاطفی به ارتباط خود با محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که به او اهمیت دهد.