غزل شمارهٔ ۹۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بنگرید این فتنه را کز نو پدیدار آمدهست
خلق شهری از دل و جانش خریدار آمدهست
باغ رویش را ز چاه غبغبست امسال آب
زان سبب سیب زنخدانش به از پار آمدهست
نقد هر خوبی که در گنج ملاحت جمع بود
یک به یک در حلقهٔ آن زلف چون مار آمدهست
بارها جان عزیز خویش را در پای او
پیشکش کردیم و اندر پیش او خوار آمدهست
بوسهای زان لعل بربودیم و آسان گشت کار
گر چه بر طبع حسودان نیک دشوار آمدهست
گر به کار ما نظر کرد او چه باشد؟ سالها
خون دل خوردیم تا امروز در کار آمدهست
بندهٔ آن زلف سر بر دوش کرد از دوش باز
اوحدی را کز کلاه خسروی عار آمدهست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند و احساسات و عواطف عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او میگوید که مردم به تازگی به زیباییهای او توجه کردهاند و خواهان او شدهاند. شاعر به توصیف ویژگیهای ظاهری معشوقهاش میپردازد و تأکید میکند که زیبایی او نسبت به سالهای گذشته بیشتر شده است. همچنین، به فداکاریهای خود در راه عشق و چالشهایی که برای رسیدن به او متحمل شده، اشاره میکند. در نهایت، او از دلتنگی ناشی از فاصله و جدایی از معشوقهاش سخن میگوید و مختصراً از زحمات و سختیهایی که برای دیدن او کشیده، یاد میکند.