شمارهٔ ۲۸۵ امیر پازواری
خارهْ چشمِ یارْ، خو بکردهْ آیی وی
ته خشهْ سخنِ وَرْ که شومّه شیر پَیٰ
تا وینّی چُوبی اسبْ، بَورنْ سَمْتِ رَیْ
اُونوَختْ گمّه: مه حالْ رهْ وارَسنی کی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
باز چشم سالم یارم به خواب رفته است / [ای یار] با سخن خوش تو، من به دنبال کار خود میروم (بهدنبال شیر درنده میروم) تا ببینی که تابوت مرا بهسوی گورستان میبرند / آنگاه میپرسم: کی حال مرا وارسی میکنی؟