شمارهٔ ۶۳ امیر پازواری
سه تا چینّه کا داشتْمه خجیروُ خارکْ
اتّارِهْ کِرْچِکْ بَوِرْدِهْ، اِتّا رِه شالکْ
اتّا بَمونِس وَنگْ بَکَنِهْ بهارِکْ
اوُنهم کَتِهْ پِهْ کَتِهْ زنّه کِتارِکْ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سه سر جوجهی زیبا و شادابی داشتم / یکی را باز شکاری ربود و یکی را شغالک یکی مانده بود که در بهار آوازهخوانی کند / آنهم پای دیواری افتاده و جان میکند سه جوجه داشتم شاداب و پروار یکی شد طعمهی باز جفاکار یکی را هم شغال زشت و مکار ربود از چنگم آن شیّاد طرّار یکی باقی که هنگام بهاران بخواند بهر من آواز بسیار فتاده بس غمانگیز و دلفگار به حال نزع اندر کنج دیوار