شمارهٔ ۱۰۰ امیر پازواری
زینْگٰالِهْ دِلْ دارمه من،ای یارِهْ دارون!
کَمین کرده شه یارره بدامه تالُون
یارون و یرارونْ، همه یاره دارون!
یار با منْ جِدا بییّه ندارمه آرون
دَیْ بُوِرْدِهْ فِردا فِردائه، امروزْ شه دون!
بسیارْ رخشْ بِلَنْگّسِهْ، این کهنه میدون
سکندر نمونِسِّهْ، تَخْتِ فریدون
دَنیره بفا نییه، اِسٰا تو بدون!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
دلی سوخته چون زغال دارم،ای یارداران! / یاری را که کمین کرده بودم، به تاراج دادم باران، برادران، وای همه یارداران! / یار از من جدا شد، آرام ندارم دی رفت و فردا فرداست، امروز را از آن خود بدان / بسی رخش در این میدان کهنه لنگیده است اسکندر و اورنگ فریدون برجای نمانده است / گیتی را وفایی نیست، اکنون تو بر این آگاه باش!