نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

نورِ دِچِشْ مه قبله‌یِ دین و ایمون!

ته واسّرْ سرگردونِمِهْ، ندارمه سامون

مره پرسنْ کی بکرد ته دِلْ‌رِهْ اینسون؟

گمّه گوهِر سنگِهْ دِلِ بی‌ایمون

ایدوستِ دل آزارِ خلّافه پیمون!

جوابْ چی گنی، ناحقّْ بریتی مه خون؟

فردا عرصاتِ روز بئیرم دامون

ته عِشق خیال کَتْمِهْ بئیمه مجنون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

ای نور دو چشم و‌ای قبله دین و ایمان من! / برای تو سرگردانم و سروسامانی ندارم اگر از من بپرسند چه کسی دل تو را این‌گونه کرد؟ / در پاسخ می‌گویم: گوهر سنگ‌دل بی‌ایمان ای دوستِ دل‌آزارِ بسیار پیمان‌شکن! / این‌که به‌ناحق خون مرا ریختی، پاسخ چه می‌گویی؟ فردای روز رستاخیز (در عرصات محشر) دامن تو را می‌گیرم / [که] در خیال عشق تو فروافتادم و مجنون شدم