شمارهٔ ۱۰۶ امیر پازواری
دوستْ ره دیمه حَمّوم بَزه خنهْ آینْ
زلفْره دیمه که شه تکْ هائیته دارن
روجایِ شوآهنگْ که شه جا دیارن
اونها همه ته کوشْ ره دستْ هائیتْ دارن
مویِ سَرْ به ته چاه هارُوته تا بنْ
کافوری شَمعْ، وایِ ویهارْ، هاخنْ هٰاخنْ
مه دل راه دونشْ، خرد بَییِه پا بَنْ
پنج شصتْره بئیرْ، بیست و یک بونه، هاچنْ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
دوست را دیدم که پس از گرمابه رفتن به خانه میآمد / زلفش را دیدم که در دهان گرفته بود ستارگان شباهنگ که در جای خود نمایانند / آنها همه کفش تو را بر سر و دست نگاه میدارند موی سر تو از چاه هاروت (زنخدان) تا پائین را فرا گرفته / باد بهار و شمع کافوری آن را میلرزاند دل من پایبند دانش و خرد شد / از پنج، شصت را بردار و یک میشود برچین (بساط را جمع کن)