نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۸ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

امیر گنه: «گِردهْ قمر» ته خسُوفنْ

اژدرْ به گِلْ سَرْ بَکشی کلافن

مژگونْ خنجرآسٰا بَکشی غلافنْ

پیوسته منه سوته دلْ ره شکافن

ندومّه کاین فتنه چییه،‌ای دلافن

به لافن تنه چشْ‌ها کرده بلا، فن

دوستِ عشقْ منهْ دلْ در اینگونه لافن

لافْ نزن که خوبونْ ره بفا، خلافن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

امیر می‌گوید: گرد قمر (قمر گرد) تو در خسوف است / اژدر بر سر گل کلاف کشیده است مژگان را خنجرآسا از نیام بیرون کشیدی / که پیوسته دل سوخته‌ی مرا می‌شکافد نمی‌دانم که این فتنه برای چیست‌ای دل‌فریب؟ / چشم تو بر لاف و فریبندگی، بلا را هنر خود کرده است. عشق دوست، دل مرا به فریب درافکنده است / لاف مزن‌ای دوست که خوبان را وفا خلاف است