شمارهٔ ۱۰۹ امیر پازواری
چی ساجّمه با اینهمه تُو و تاتنْ
روزْ ره (به) کمینْ خُو، سخنْ ونهْ وٰاتنْ
خارِ مُژهْ، خینو به دیمْ تازه پاتن
دوستْ رها نکنه دامنْ تهْ، به خار اَنداتنْ
آسمونْصفتْ اَنّه تَنْ مه بتٰاتنْ
ناکَسْ مَرْدمُونْ، مرْ بدینه، نَواتنْ
خینو ره خوشِ (خشه) دیده بوینینْ پاتن
خدْره گرفتارِ ناکسونْ نساتنْ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
با اینهمه تکاپو (تب و تاب) چگونه بهسر برم / و روزگار را به کدام خوی تو باید معرفی کنم (سخن بگویم) اگر بار دیگر خار مژه خون بر چهره فرو ریزد / دوست دامن تو را با خارافکنی هم رها نمیکند آسمانآسا، آنقدر تنم در تابش و لرزش است / زیرا مردمان ناکس مرا دیدند و دشنامم دادند فرو ریختن خون را از دیدهی خود دیدن / به، که خود را گرفتار ناکسان نساختن