نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۹ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

دونّی که چشِ سِرْمهْ، چی وَرهْ توشنْ

اونطورْ که مردمْ ته دستْ جهْ، سییوپوشن

دور نییه که یار قدیم ره فروشن

راسته هر که ره بنده نوینه، روشن

آیینه به ته صفت بدیمه روشن

سی زنجیر زلف ره بیُورْمه سرهوشن

امیر گنه: سی داغ به منه دل جوشن

اونروزْ مشکْ فاش بونه هر جا که بروشن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

تو می‌دانی که چشم سرکه کشیده‌ی تو چگونه توش و توان را می‌برد / آن‌گونه که همه از دست تو سیاه‌پوش هستند (سیاه می‌پوشند) بعید نیست که یار قدیم را بفروشند / زیرا راست است هر کس که بنده‌اش بایسته نباشد، می‌فروشد آیینه را چون صفت تو روشن و شفّاف دیدم / سی زنجیر زلف (سلسله‌ی موی) را بیاور و بر سرم بیفشان امیر می‌گوید: بسی داغ تو در دلم می‌جوشد / بوی مشک در هر جایی که بفروشند، در همان روز آشکار می‌شود