شمارهٔ ۱۲۰ امیر پازواری
کیون بندگی، کین بیورد خنه واچین
ندیمه همتای ته که بو در ماچین
دینگنن به خاک مه سر و چینن هاچین
ز من ته ورجه نتومّه شه دلره واچین
بورم یمن تا بلکه بورم تا به چین
اندی شهر بورم تا که نوینم ته کین
سوا که در اینی، ابرو ره زنّی چین
دل خد دنّی و کس ندارنه ته دین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
طبیعت بندگی کینه بهبار آورد و خانمان ویران ساخت / در ماچین هم کسی را همتای تو نمییابم (نمی بینم) اگر به خاکم بسپارند و سرم را لحد بچینند / من نمیتوانم از تو دل برکنم (برگیرم) به یمن بروم بلکه از آنجا تا چین بروم / آنقدر دور بروم تا کینهورزی تو را نبینم (حسّ نکنم) بامداد که از خانه بیرون میآیی گره بر ابرو میافکنی / به خود دل میدهی، کسی به کیش تو نیست (آیین تو را ندارد)