شمارهٔ ۱۲۳ امیر پازواری
تَرْسونْ، لَرْزونْ، ته مهرورزمْ، مه چشمِ سو!
بیچارهْ بیچارهْ دِمّهْ دِلْرِهْ با تو
تو غریبه دُوستی، مَنْ نَدوُمِهْ تِه خو
ز تَرْسِمّهْ تِرِهْ دِلْ بَرِنْجِهْ یکی رو
ناعاشِقِمه ته چیرِهْوُ نٰا به تِهْ خو
ناعاشقِ قَدّوبالامه (که اُون) دارنی تو
عَیشی بیامو نَظِرْته جٰا یکی رو
هَمونْ نَظِرْ کَشْتُومِهْ، مِهْ چِشْمِ سو!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ای نور چشم من! ترسان و لرزان به تو مهر میورزم / ناگزیر و ناچار دل خویش را به تو میدهم تو بیگانه دوستی، من منش تو را نمیدانم / میترسم که روزی دل تو رنجه شود نه عاشق چهرهی توام و نه خواهان خوی تو / و نه عاشق قد و بالایی هستم که تو داری روزی نظرم به تو افتاد و عیشی به من روی آورد /ای نور چشم من! کشتهی همان نظر هستم