نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۴ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

خُور طَبْعِش‌وُ بدر رَوّشُ و کیمیا خو!

کٰانِ حیا بِهْ چِشْم بفا گیتی سو

اونْته عَرقِهْ، آهویِ نافْ کِنّهْ بو

ز تو اُونْ گِلی که بِلْبِلْ اسیرهْ ته بو

تهْ دیمْ شَمْ نییه که دَشْت‌وُ کوه وَری تو

وِنی رِهْ لَمالَمْ دَکِلٰاسِنّی ته بو

شیرین‌وُ زلیخا، دیگر لَیْلی‌وُ تو

مِنْ میرْمِهْ ته مِهْرْجِهْ، چی دشت‌وُ چی کو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

ای خورشیدمنش،‌ای بدر کنش و‌ای کیمیاخوری! /‌ای کان آزرم که از چشم (چشمه‌ی) وفا روشنایی می‌گرفتی آن بوی عرق توست که چون نافه‌ی آهو پراکنده می‌شود / تو آن گلی هستی که بلبل گرفتار توست روی تو شمع نیست که به دشت و کوه می‌بری / بینی‌ام را بوی تو انباشته است شیرین و زلیخا، دیگر لیلی و تو / من از مهرورزی تو می‌میرم چه در دشت باشد و چه در کوه