شمارهٔ ۱۲۷ امیر پازواری
امیر گنه: کان نمک، آدمی خوا
ته سیب ذقنْ ونهْ مدامْ کنمْ بُو
بیاض گردنْ تهْ خشهْ،ای پریرو
ز در وختِ خرام، نیک کنّی ناز و غازُو
آچّه (عاجه) دلِ سرْ مدامْ کنّی زری سو
آهو به ختا ورنه ته نافهیِ بو
تا گردش انجم، به [بو] افلاک روز و شو
نزائه هیچ مار فرزندْ به خوبیّ تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
امیر میگوید:ای کان نمک وای انسانروش! / همواره باید سیب زنخدان تو را بو کنم گردن سپید تو زیباست،ای پریروی / بههنگام خرامیدن، ناز و غمزهی نیکویی میکنی روی دل سپید را همواره زرّینه و درخشان میکنی / آهو بوی نافهی تو را به دیار ختا میبرد تا ستارگان در افلاک شب و روز در گردشند (میگردند) / مادر به نیکی و زیبایی تو فرزندی نزاییده است