شمارهٔ ۱۳۴ امیر پازواری
ویهار و ویهار و همه جا ویهاره
آقای جمعه یتّا، مزیّر چهاره
آقا گنه: این آیش تنه زوارهز
مزیّر گنه: آقا! مه سرچنّه خرواره
پئیز آقا گیر نه انجیلی لیفاره
مزیّر ورکسی پرّنه بینج کوپاره
شونه مرزِ سرْ، ونگْ کنّه شه خِداره
تیل بخرده لینگِ هسّکا دیاره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
بهار و بهار و همه جا بهار است / ابوابجمع «آقا» یک سهم و از آن «مزدور» چهار است «آقا» میگوید: این آیش مختصّ به توست / «مزدور» میگوید: آقا! سهم من چند خروار است؟ در پائیز (موسم بهرهبرداری) «آقا» چوب انجیلی را به دست میگیرد / «مزدور» کجکی از روی کوپهی خرمن شالی میپَرَدْ. (فرار میکند) مزدور بر روی مرزبندی کشتزار رفته، خدایش را به یاری میطلبد / [ای خدا] استخوان پای گل خوردهی من نمایان شده است