شمارهٔ ۱۳۷ امیر پازواری
بالا سوره، دیم شمسه، سوال سهیله
چش مسته، ابرو قوسه، کلاله لیله
ته برفه کمون دایم مره به قیله
جان دارمه فدا کمّه، تره چی میله
دوست گله باغ گرد، زنگی خیله
این روشنه روز، مه ور به سون لیله
دِچش مه، ته عشق ور، هرگوشه سیله
دارمه نیمه جان، اونی تنه طفیله
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
بالاسرو، چهره خورشید و پیشانی سهیل است / چشم مست و ابروکمانی و زلف شب تار است کمان ابروی تو همواره به قصد جان من است / جانی دارم و فدا میکنم، دیگر تو را چه خواهش است؟ دور گُلزار دوست، خیل زنگیان است / این روز روشن، برای من چون شب تار است در هر گوشهی دو چشم من سیل برای عشق تو روانست / نیمه جانی دارم که آنهم به طفیل توست برگردان به نظم قد سرو و، روی چون مه، پیشانیت سهیل است چشم تو مست و ابرو چون ماه و زلف، لیل است ابروی چون کمانت، اندر کمین جانم جان را فدا کنم من، دیگر تو را چه میل است؟ برگرد گلستانت، انبوه خیل زنگیست این روز بس درخشان، از بهر من چو لیل است از دیدهها ز عشقت، هر گوشه سیل جاریست باقیست نیمه جانی، آنهم تو را طفیل است