شمارهٔ ۱۳۸ امیر پازواری
اونمار (اونبار) که خدا ته چش و چیر بساته
شمس و قمر و زهره، تره نواته
حوری و پری بینه تنه مشاته
خدا هچّی ته چیره دریغ نساته
دوست لو یکی قَنّ و یکی نواته
یا اویی زمزم، یا چشمهی حیاته
ایزد به تنه دیم گله باغ بساته
حوری و پری همه تنه تن ماته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
آنگاه (آن بار) که خدا چشم و چهرهی تو را میساخت / خورشید و ماه و زهره، تو را مینواختند (نوازش میکردند، ستایش میکردند) حوری و پری آرایشگر تو بودند / خداوند هیچ چیزی را برای ساخت چهرهی تو دریغ نکرد لبان دوست یکی مانند قند و یکی نباتآسا است / یا آب چشمهی زمزم و یا چشمهی آب زندگانی است ایزد در چهره تو گلستان ایجاد کرده (چهرهی تو را چون گلستان ساخته) / حوری و پری همه نسبت به اندام تو مات و مبهوتاند