شمارهٔ ۱۴۴ امیر پازواری
اونوختْ که خدا بنا کرده دنیاره
اوّلْ وی بساته آدمُ و حوّا ره
عرش و کرسی و لوح و پروینْ ستاره،
هرگزْ ندیمه ته صورتْ آدمزاره
محمّد که وی رونق هدا دنیاره
علی که پادشاهِ دُلدُلْ سواره
موسٰا که ونه عصا، اژدهٰا بقماره،
به دستِ فَلکْ، جومه بَکرْدنْ بونْ پاره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
آنگاه که خدا دنیا را بنا مینهاد / نخست آدم و حوّا را آفرید [سپس] عرش و کرسی و لوح و ستارهی پروین را (آفرید) / [ولی] هرگز چهرهی آدمیزادهای را به [زیبایی] تو ندیدم محمد که جهان را رونق بخشد [با ریاست خود] / علی که پادشاه دلدلسوار است موسٰا که عصایش اژدها را میدرید / (همه) از دست فلک جامهی خویش را دریدند