شمارهٔ ۱۶ امیر پازواری
دُوست دارِمهْ یِکی کِهْ هَمِهْ چی آرایستْ
آرٰایِسْتْ بِهْ خوبی اُنْتِری کِهْ وٰایِسْتْ
مَرِهْ دُوسْتْ بَدی، هٰا خِنِسْتْ آیِسْتْ آیِسْتْ
سیم دِ دِسْتْ، مِشْکینْ کِمِنْ رِهْ وِرٰایِسْتْ
بِسٰاتِهْ تِرِهْ ایزِدْ، اُونْجُورْ کِهْ بٰایِسْتْ
نِکَرْدِهْ یِکی میبِهْ تِهْ تَنْ رَدْبٰایِسْتْ
فَرْزِنْدْ تِهْ پِیوُنْ هَرْگِزْ کِهْ مٰارْ نزٰایَسْتْ
اَمیرْ مِجِنِهْ تِهْ وٰا، تَنْ پٰاکْ بِکٰایِسْتْ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
یکی را دوست دارم که همه چیزش آراسته است / چنان به خوبی آراسته است که بایسته است دوستم مرا دید و آهسته آهسته میخندید / و با دو دست سیمین، کمند مشکین را کنار میزد (میآراست) خداوند آنگونه که بایسته بود، تو را آفرید / و یک موی از زیبایی تو رَد نکرد (نکاسته است) هرگز مادری مانند تو فرزند نزاییده / امیر برای تو میگذراند و از وجودش کاملاً کاسته شده است