شمارهٔ ۱۸۹ امیر پازواری
اَمْرو به سریٰ چیره بدیمه حوره
جوُونی اسّٰا وُ بنمٰا غروره
گاهی به خنده، گاهی سرْ دارنه شوره
نه جایِ هنیشتنْ، نه دلْ دارْمه، بُورهْ
دلْ سُوجنهْ مه هیمه پیونْ تَنُوره
سوراخْ بَیّه دلْ، خنهْ پیُونْ زَنْبُورهْ
نارمهْ طاقتُ و دَسْ مه ندارْنه زُورهْ
یارونْ بُونهْ کَسْ شه جٰانْ بهْله بُورهْ؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
امروز در سرای، چهرهی حوروشی را دیدم / ایستاده بود و غرور جوانی مینمود گاهی میخندید و گاهی بر سر، شوری داشت / نه جای نشستنم ماند و ته دل داشتم که برود دل من مانند هیمهی تنور میسوزد / دل من مانند لانهی زنبور، روزن روزن شده است توانی برایم نمانده و بازویم نیرویی ندارد / یاران! میشود که کسی جانان خود را بگذارد و برود؟