نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۷ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

امیر گنه: کمترین بندومهْ ته گر گُویی

کمترینْ بنده‌ی جانْ جه جدا چه (چون) بَوُویی

ته پاکْ گوهر ره مهرْورزی پرْ بویی

مرهْ به دَنی کَسْ نیِهْ، مه کَسْ تویی

چشْ تازه نرگِس دوستْ خجیرهْ‌خویی

دیمْ سرْخهْ گلِ وَلْگلهْ که پاکْ بشْکُویی

تَنْ سَوسَنهْ که سر بدَرْ اُورْنه گویی

کَمنْ مشکهْ، عاشقْ، انتظار ره بُویی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

امیر می‌گوید: من بنده‌ی کمترین تو هستم اگر بپذیری (بگویی) / بنده‌ی کمترین چگونه از جانان خود جدا می‌شود مهرورزی تو،‌ای گوهر پاک، بسیار است / من در دنیا کسی را ندارم، تنها کس من تو هستی تن، مانند سوسن است که گویی تازه رسته باشد / کمند گیسویش مشکین و عاشق چشم به راه بوی آن است ‌ای دل‌دار من، تن تو مانند سوسن سپید تازه رسته را می‌ماند و کمند زلف تو مشک‌بیز است که عاشق، چشم به راه بوییدن آن می‌باشد.