شمارهٔ ۲۰۰ امیر پازواری
گِلِ دَسْته! هروارْ که منه درْآیی
صَدْ تیر زَنّی مه جانره که: بیبفایی
سوگند خرمهْ منْته قَمرْچیرْ، بالایی
غیر از تو به مهْ دلْ دیگری دَرْنایی
ته شاهِ خوبونی، بنده ته گدایی
تو شاه محمودی و منْ ایازْ آسایی
خوبونْ و خجیرونْ از پیر و بُرنایی
زندهْ نَوّه اُونْ کَسْ که تنه درنایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ای دستهی گل! هر بار که به نزد من میآیی / صد تیر به جانم میزنی: که بیوفا هستی! سوگند میخورم به چهرهی ماهوش و بالای تو (والای تو) / که غیر از تو کسی به دل من راه نخواهد یافت تو شاه خوبانی و بنده گدای درگاه تو هستم / تو مانند شاه محمودی و من ایاز تو هستم خوبان و زیبایان از پیر و جوان / زنده نباشند اگر به درگاه تو پناه نیاورند