شمارهٔ ۲۰۹ امیر پازواری
کردْ خیمه بَزو، اُویِ چشْ مه حبابی
دل سُوجنه مه، اینه وَرْ بو کبابی
ویله وَر اینه، شربتْ به لوزنْ آیی
من کیمه جفاکَش به دلْ تهْ خرابی
بَوینْ که به چشْ آخر نمونس آبی
مه جون و بَدنْ کارْ کنّهْ شه ثوابی
بیجنْ صفتْ چاه درمه، افراسیابی
مَنیجه کو؟ دَرْ دَرْ اِ، مره دریابی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
کرد خیمه زد و آب چشم من حباب ساخت / دل من میسوزد و برای این کباب است فریاد من این است، با لب خود شربت آبی به من بده / من کیستم؟ به دل جفاکش، برای تو که خراب نهادی (بدمنشی) ببین که به چشم من دیگر آبی (اشکی) نمانده است / جان و بدن من برای نیکی نهاد خود کار میکند بیژنآسا، در چاه افراسیاب هستم / منیژه کجاست؟ تا از در آید و مرا دریابد؟