نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

دَرْآمُو ویهار و خُورْ بَئیتِهْ بٰالا

مِهْ دُوسْتِهْ کِهْ نُوجُوُمِهْ دَکِرْدِهْ وٰالا

یٰا شٰاهِ مَرْدوُنْ هٰادی مِنِهْ دِلِ وٰا

قَلِندرْ آسٰا دُوسْتْ رِهْ بِیوُرِمْ شِهْ جٰا

بَویْن کِهْ چِهْ سُونْ خِدْرِهْ بیُورْدْمِهْ تِه لا

گَشتْ بَکِردِمِهْ تِهْ وَرْ هَمِهْ جا سَرْتا پٰا

شیمِهْ گِلِهْ بٰاغْ کِهْ دَرْرِهْ هٰا کِنِمْ وٰا

دَستْ گیتی، قَسِمْ خِردی اِرْوٰاحِ بٰابٰا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

بهار فرا رسید و خورشید اوج گرفت. / دوست والای من است که جامه‌ی نو در بر کرد. ای شاه مردان، نیاز دلم را برآورده کن / تا قلندروار، دوست را به نزد خودم بیاورم. بنگر که چسان خویشتن را به بستر تو نهادم / و سراپای تو را گردیدم (گشت زدم، نظاره کردم) می‌رفتم تا در گلستان وجودت را بگشایم / دست بر آن می‌نهادی و سوگند می‌خوردی «ارواح بابا نکن».