شمارهٔ ۶۲ امیر پازواری
آزیرٰمِهْ تنه یٰاسِهْ، رَنجُورُ و بیهوشْ
ایلاچَشْ به گردْ اِشمِّهْ ته بُناگُوشْ
پُوستین سَمورْ، عاجِهْ گَرْدِنْ هینی دُوشْ
حَیروُنْمِهْ سَمورْ زنده نَووُنه ته دُوشْ
امیر گِنِهْ: تا (دا) مَحْشَرْ برآوری جُوشْ
اینْ ارض وُ سمٰا مِهْ دَرْدْرِهْ گُوشْ کِنِهْ گُوشْ
حورْبُوئِنْ مِرِهْ شَربِتِ لُودِئنْ نوشْ
اوُن مَحَلّْ تنه نازرِهْ کَشِمْ به شِهْ دُوشْ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
برای بهانه (در آرزوی) تو، آزرده، رنجور و بیهوشم / چشم گشوده، گرداگرد بناگوش تو را مینگرم ای سپیدگردن! پوستین سمور به دوش خود افکندهای / در شگفتم که سمور بر دوش تو زنده نمیشود امیر میگوید: تا روز رستاخیز که جوش و خروش برپا میشود / این زمین و آسمان آوای درد مرا میشنوند اگر حوری باشند مرا شربت گوارای لب بنوشانند / در آن هنگام باز هم ناز تو را به دوش میکشم