شمارهٔ ۶۸ امیر پازواری
امیر گِنِهْ: مِشکینْ کَمِنْهای ته زِلْفْ
هزار گَنجِ قارونْ به فدایِ ته زِلْفْ!
مَجنونْ صفتْ سُودائیمه وایِ ته زِلْفْ
اوُنْ جانْ که خِدا دِنِهْ، فدایِ ته زِلْفْ
تو شاهِ خوبونی، مِنْ گِدایِ ته زِلْفْ
مٰال وُ سَر وُ جانْ، هر سه فدایِ ته زِلْفْ
دِتازِهْ سوارْ دیمه صحرایِ ته زِلْفْ
پیٰادِهْ بَئیمه گِرد پٰایِ ته زِلْفْ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
امیر میگوید: کمندهای زلف مشکین تو / هزار گنج قارون به فدای زلف تو باد! مجنونوار خریدار زلف تو هستم / جانی را که خداوند میدهد، فدای زلف تو باد! تو شاه خوبانی (زیبایانی) و من گدای زلف تو هستم / مال و سر و جان من، هر سه فدای زلف تو باد! دو سوار تازنده را در دشتستان زلف تو دیدم / و در پیش پای زلف تو پیاده شدم