نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

امیر گنه: هر روزْ، جنگَ ونه بو جنگْ

گرداگرد سَلومْ و صَلواتْ و سی ونگْ

چتری نَتْرکه مهْ دلْ، اَرْْسنْگ بُو سنگْ

مسّه چشْ زلازلْ، دُوستْ انهْ منه جنگْ

قبا دکردی دٰامنْ فَراخْ، مییونْ تنگ

کَیْ بو که تنه دامنْ بیوُرمْ شه چَنگْ؟

گوهرْ تو مرد تیر بزویی کَمُونْ تنگ

تیرْ جا ننالمْ، نالم دَسِّ ته وارنگ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

امیر می‌گوید: هر روزه جنگ باید باشد، جنگ / در گرداگرد (پیرامون) آن درود و ستایش و فریاد [شادی] باشد. چگونه نترکد دل من، اگر سنگ باشد سنگ؟ / دوست خمارین چشم، خیره خیره و سخت به جنگ من می‌آید قبای دامن گشاد و کمر باریک به بر کرده‌ای / کی می‌شود که دامن تو را به چنگ بیاورم؟ گوهر! تو مرا با سخت کمانی تیر زده‌ای / من از تیر ابروی تو نمی‌نالم، بلکه از دست بادرنگ تو می‌نالم