نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵ امیر پازواری

امیر پازواری / چهاربیتی‌ها

مه دوستْ که سرهْ مجنّهْ کنّه هزارْغَنْگْ

چاچی کَمُون دارْنهْ، دستِ مییُون تنگْ

هَر دلْ که دیمٰاوه بَکنهْ بهْ آهنگْ

صَد خار خرْنهْاُون دلْ که کنهْ ویله وَنْگ

شُوکه دَکته منْ کمه شهْ ویله وَنگْ

روزْ که دَکتهْ زَمّه شه سینه رهْ سَنگْ

همینهْ منهْ نالْشْ، همینه مه ونگ

چی بُو ندا بُومْدلْره ته ناکَسِ چَنگْ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

دوست من که در سرا راه می‌رود، هزار ناز و کرشمه دارد / کمان چاچی را سخت و محکم در میان دست دارد (گرفته است) هر دل که اراده و آهنگ به سوی او کند / به آن دل سد تیغ (خار) می‌خورد که به فریاد درمی‌آید شب که فرا می‌رسد، من شیون و فریاد می‌زنم / روز که فرامی‌رسد، سنگ بر سینه‌ی خود می‌زنم همین ناله و فریاد من است که: / چه می‌شد که دل خود را به تو ناکس نمی‌دادم