شمارهٔ ۲۰۳ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای کرده جوانی تو پیرم
مپسند که از غمت بمیرم
گر کار به جان رسد دل از جان
برگیرم و از تو برنگیرم
تا طور تو گشت دلپسندم
تا طرز تو گشت دلپذیرم
جز ذکر تو نیست بر زبانم
جز فکر تو نیست در ضمیرم
هر روز ز جان و هر شب از دل
بی روی تو ای مه منیرم
تا کی به ملک رسد خروشم
تا کی به فلک رسد نفیرم
ابروی تو می کشد به تیغم
مژگان تو می زند به تیرم
گوید کشمت به تیغ اما
ترسم بکشد رفیق دیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از روزهای خوشی یاد میکند که در کنار محبوبش داشته و از احساس شادی و آرامش در آن دوران سخن میگوید. او از نبود غم و اضطراب در آن زمانها لذت میبرد و به خاطر نزدیکیاش با یار، حتی به نزد سگان کوی او هم اعتبار حس میکند. با وجود اینکه هرگز محبت واقعی یار را درک نکرده، ولی به یاد آن روزهای خوب و آرامشبخش، خاطرات شیرینی دارد و به دوست خود دلبسته است. در نهایت، شاعر به زیبایی دیار و یاری که در آن روزگار داشت، اشاره میکند.