شمارهٔ ۵۱ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جز جفاکار تو با من ز جفا کاری نیست
مکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
شد دلم خون ز غم و دلبر بی رحم مرا
رسم دلجویی و آئین وفاداری نیست
ماجرای دل پرخون به که گویم که کسی
نیست کز دیده ی او خون ز غمش جاری نیست
رفت تا از بزم آن ماه چو شمع از تف دل
کار من شب همه شب غیر شررباری نیست
دولت وصل تو در خواب گهی هست مرا
حیف کاین واقعه در عالم بیداری نیست
خنده بر گریه من می کنی و معذوری
که هنوزت خبر از درد گرفتاری نیست
دو سه روزی که رفیق از سر کویت رفته است
آن چنان رفته ز یاد تو که پنداری نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از جفاهایی که از معشوقهاش میبیند میگوید، اما در عین حال از این که او را یاری میدهد خوشحال است. او احساس میکند که به رغم غمهای فراوان، عشق معشوقش دلش را شاد میکند. شاعر به بیماریاش اشاره کرده و از درد ناشی از دوری و آزار معشوق شکایت میکند. او بیان میکند که در دنیای عشق، گرفتار مصیبتهاست و در جستجوی یاری و مددی از دیگران است. در نهایت، با وجود مشکلات و نداشتن دلی برای سوزاندن، از این که معشوقهاش در کنار اوست، شکرگزاری میکند.