نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

آیینهٔ روشن رهی معیری

رهی معیری / غزلها - جلد چهارم / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز کینه دور بود سینه‌ای که من دارم

غبار نیست بر آیینه‌ای که من دارم

ز چشم پرگهرم اختران عجب دارند

که غافلند ز گنجینه‌ای که من دارم

به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست

یکی‌ست شنبه و آدینه‌ای که من دارم

سیاهی از رخ شب می‌رود ولی از دل

نمی‌رود غم دیرینه‌ای که من دارم

تو اهل درد نه‌ای ورنه آتشی جان‌سوز

زبانه می‌کشد از سینه‌ای که من دارم

رهی ز چشمه خورشید تابناک‌تر است

به روشنی دل بی‌کینه‌ای که من دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به بیان احساسات عمیق و درونی خود می‌پردازد. او از نبود کینه در دلش و صاف بودن روحش صحبت می‌کند و این موضوع را با غبار نداشتن آیینه تشبیه می‌کند. از غم و درد عشق خود می‌گوید و اشاره دارد که با وجود مشکلات جدایی، هنوز احساساتش پایدار است. همچنین تأکید می‌کند که آتش عشق در دل او می‌سوزد و به دیگران این احساس را منتقل نمی‌کند. در نهایت، بر روشنی دل و خلوص نیت خود تأکید می‌کند که از هر چیزی گرانبهاتر است.