نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

دریادل رهی معیری

رهی معیری / غزلها - جلد چهارم / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم

تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بی‌حاصلم؟

چون سایه دور از روی تو افتاده‌ام در کوی تو

چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم

از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی

چون نکهت از آغوش گُل بوی تو خیزد از گِلَم

لبریز اشکم جام کو؟ آن آب آتش‌فام کو؟

وآن مایهٔ آرام کو؟ تا چاره سازد مشکلم

در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل

غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم

در عشق و مستی داده‌ام بود و نبود خویشتن

ای ساقی مستان بگو دیوانه‌ام یا عاقلم

چون اشک می‌لرزد دلم از موج گیسویی رهی

با آن که در طوفان غم دریا، دلم، دریادلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساس عمیق و دردناکی از دوری معشوق را بیان می‌کند. او شب‌ها مانند شمعی در محفل غمگین و گریان است و می‌‍پرسد که این اشک‌ها چه ثمری دارند. شاعر به شدت به معشوق وابسته است و امیدش به اوست، اما این امید را باطل می‌داند. او از عشق و وابستگی‌اش به معشوق می‌گوید و در می‌یابد که عشقش او را از دنیا و مشکلاتش غافل کرده است. در نهایت، شاعر با اشاره به زخم‌های روحی‌اش و تلاطم دلش، به حالت خود در عشق و استیصال اشاره می‌کند.