شکوه ناتمام رهی معیری
رهی معیری / غزلها - جلد چهارم / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نسیم عشق ز کوی هوس نمیآید
چرا که بوی گل از خار و خس نمیآید
ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمیآید
به رهگذار طلب آبروی خویش مریز
که همچو اشک روان باز پس نمیآید
ز آشنایی مردم رمیده ایم رهی
که بوی مردمی از هیچ کس نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. او میگوید که عشق واقعی از مسیر هوس نمیآید و زیبایی و خوشبویی در جایی یافت نمیشود. شاعر از نارساییها و آرزوهای خود فریاد میزند، اما فریادش به جایی نمیرسد. او همچنین به اهمیت آبرو اشاره میکند و میگوید که تلاش برای حفظ آبرو ممکن است بینتیجه باشد. در نهایت، شاعر بیان میکند که از آشنایی و رابطه با مردم فاصله گرفته و دیگر از آن بوی محبت و انسانیت خبری نیست.