حاصل عمر رهی معیری
رهی معیری / غزلها - جلد چهارم / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
بس که جفا ز خار و گل دید دلِ رمیدهام
همچو نسیم از این چمن پایْ برون کشیدهام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شد
گشت بلای جان من عشقِ به جان خریدهام
حاصل دُوْر زندگی صحبت آشنا بُوَد
تا تو ز من بریدهای من ز جهان بریدهام
تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
رفتی و رفتْ راحت از خاطرِ آرمیدهام
تا تو مراد من دهی کُشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهام
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دلِ داغدیدهام
یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جانِ به لبرسیدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که از جدایی محبوبش متحمل شده سخن میگوید. او احساس میکند که به خاطر فراق، از زندگی و جهان بریده و دلش به شدت غمگین شده است. عشقش شمعی را میسوزاند که آرامش او را از بین برده و زندگیاش را به طرز دردناکی تحت تأثیر قرار داده است. شاعر خواستار بازگشت محبوبش است و از او میخواهد که با یادآوری عشقشان، دلش را آرام کند. در نهایت، او به شدت در انتظار محبوبش است و انتظار او جانش را به لب رسانده است.