نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ - صبح شادی (داغ جدایی) رهی معیری

رهی معیری / ترانه‌ها و نغمه‌ها

بیا بیا که صبح شادی گذرد

به نامرادی گذرد

بیا بیا جانا، که جان سپردم

به خاک من بگذر، که بی تو مردم

ساقی به کجایی؟ کز داغ جدایی

چون لاله و گل خونین جگرم

وز باد صبا سرگشته ترم

ریزد شب هجران، چون شبنم لرزان

خونابه دل، از چشم ترم

وز باد صبا سرگشته ترم

بیا بیا جانا، که جان سپردم

به خاک من بگذر، که بی تو مردم

به پریشان گیسویت

که همه شب بی رویت

به گردون می رسد آهم

خدا داند و من

به پیامی، یادم کن

به نگاهی شادم کن

که از عالم تو را خواهم

خدا داند و من

همه شب در انتظارم

به رهت ستاره بارم

که شبی به سویم آیی

ز دلم گره گشایی

بیا بیا جانا که جان سپردم

به خاک من بگذر، که بی تو مردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود برای معشوق سخن می‌گوید. او از گذر صبح و شادی می‌گوید و خود را در حالتی ناراحت و بی‌تاب به تصویر می‌کشد. شاعر به معشوق می‌گوید که بدون او، زندگی به پایان رسیده و جانش در خاطر او سپرده شده است. او به یاد معشوق و در انتظار دیدارش است و امیدوار است که یک روز بار دیگر به او برسد. در کل، احساساتی چون غم جدایی، longing (دلتنگی) و امید به وصال در این شعر به وضوح حس می‌شود.