شمارهٔ ۲۴ - دریای غم رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها
با عاشقان ای گل سر یاری نداری
گویم اگر بوی وفاداری نداری
دامن ز مهر و محبت کشیدم، کز مهربانی، در زندگانی، سودی ندیدم
اشک ندامت ز چشمم گشودی، خوابم ربودی، با آن که بودی، صبح امیدم
رفتی و آتش زدی محفلم را
چون تار مویت شکستی دلم را
فغان کز محبت، نداری نصیبی
سراپا فریبی
می نابی اما، به جام رقیبی
سراپا فریبی
به جز اشک غم، یاری ندارم
به آسودگان، کاری ندارم
عشق تو باشد، به عالم غم من
ای مایه غم، ببین حالت من
دردا که عشق آتشین
جز خون دل، حاصل ندارد
سرگشته چون موجم ولی
دریای غم، ساحل ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده به بیمحبتی و بیوفایی معشوق شکایت میکند. او احساس میکند که در عشق خود ناامید و تنها مانده و از محبت چیزی جز درد و غم عایدش شده است. گوینده به یاد روزهایی میافتد که محبت و امید داشته، اما حالا با جدایی معشوق، آتش عذاب و اندوه وجودش را فرا گرفته است. او خود را در وضعیتی سرگردان و بیپناه توصیف میکند که تنها چیزی که در دامن دارد، اشک و غم است. عشقش به معشوق تبدیل به دردی بزرگ شده و او را به یأس و ناامیدی کشانده است.