شمارهٔ ۲۲ - راز نهفته (بیات اصفهان) رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها
ای بی خبر از بی نوایان
بیا، بیا، بیا
بیگانه از درد آشنایان،
بیا، بیا، بیا
ای روی تو صبح امیدم،
بیا، بیا، بیا
دور از رخت صبحی، ندیدم
بیا، بیا، بیا
شمع وفا کو
نور صفا کو
راز نگاهت شوق گناهت و آن بوسه ها کو؟
ای روی تو صبح امیدم
بیا، بیا، بیا
دور از رخت صبحی ندیدم
بیا، بیا، بیا
ای آتشین لب بازآ که هر شب چون نی بنالم از بینوایی
ای نوبهارم دور از تو دارم چون لاله بر دل داغ جدایی
بازآ که با تو از در بازآید ای افسونگر بخت رمیده من آه
با آن که از کنارم، رفتی ولی نرفتی، از دیده من
شمع وفا کو؟
نور صفا کو؟
راز نگاهت شوق گناهت
و آن بوسه ها کو؟
ای روی تو صبح امیدم
بیا، بیا، بیا
دور از رخت صبحی ندیدم،
بیا، بیا، بیا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن دعوتی است به عشق و بازگشت محبوب. شاعر از محبوبش میخواهد که بیاید و روشنایی و امید را به زندگیاش بازگرداند. او از درد و جدایی میگوید و به یاد گذشته و لحظات شیرین با محبوبش میافتد. شاعر علاوه بر یادآوری عشق و صفا، از احساس تنهایی و بینوایی خود نیز سخن میگوید و از محبوب میطلبد که به زندگیاش برگردد تا دوباره روزهای خوب و روشن را تجربه کند.